بابا که کربلا بود.داداشم مشهد واسه مسابقه...خواهرم اینا هم گفتن.نمیان.
موقع برگشت تا حرکت کردیم پیشنماز اونجا رو که یه روحانی مسن بود دیدیم.همسرجان یهویی گفت بذار ببینم کجا میره که برسونیمش...منم رفتم صندلی عقب کنار مامانم و روحانیه نشست جلو و گفت تا رشت میاد...
وقتی حرکت کردیم روحانیه به همسرجان گفت:وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم گفتم خدایا تورو به بزرگیت چی میشه یه نفر منو همینجا سوار کنه و برسونه وسیله هام سنگینه...تا اینو گفتم خدا شما رو رسوند مثه فرشته ی نجات...مرغ آمین همینجا بود انگار...
با این حرفش رفتم توو فکر...دیدم راست میگه...همین اتفاق توو زندگیه منم افتاده...همسرجان درست وقتی لبه ی پرتگاه بودم،وقتی بین امید و ناامیدی بودم درررست مثه فرشته ی نجات از راه رسید،اومد و همه چیز رو زیر و رو کرد،اومد و زندگیم رو بهشت کرد،اومد مثه یه فرشته ی نجات...
درسته گاهی تفاوت سلیقه داریم،گاهی از هم دلخور میشیم واسه چند ساعت اماااا دیوانه وار دوستش دارم و خودشم اینو میدونه...اینو میدونه و هیییچ وقتم از علاقم به خودش سوء استفاده نکرده و پررو نشده...خدا حفظش کنه.
لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم
روزهای زندگی ما...ما را در سایت روزهای زندگی ما دنبال میکنید
برچسب: فرشته ی نجات,فرشته ی نجات به انگلیسی,فرشته ی نجات من, نویسنده: بازدید: 29