ثبت خاطرات تلخ!

خرید بک لینک
سلام

چقدررر ننوشتما....

اتفاقات جالب و بی مزه ای توأمان توو این مدت افتاد.اتفاقات غمگین هم....

بابام بخاطر اینکه سرش خورد به دیوار راه پله خیییلی یهویی دچار سردرد شد.رفت دکتر...ام آر آی و عکس و.... خیلی غیرمنتظره،دکتر گفت:تومور مغزی! بزرگم هست سایزش.یک چهارم مغز رو درگیر کرده.باید عمل بشه هرچند خوش خیمه!

تهران.رشت.لاهیجان.پیش چند تا دکتر رفتن و اونا همینو گفتن ولی ازونجا که بابا قراره یه دوره ی تقریبا چهل روز بره مکه از عمل امتناع میکنه تا برگرده...اشک های ما توو ماه رمضون،سفید شدن موهامون از غصه،گریه های وقت و بی وقتمون، چهره ی ظاهرا آروم بابا که میگه واسه همه پیش میاد مریضی و اگه قرار باشه بمونم خب می مونم و اگه نه که مرگ حقه! کارهای عقب افتاده ای که داره انجام میده تا خیالش راحت بشه ....بابای من خیلی اهل بگو بخنده اما الان نسبت به قبل سکوتش بیشتره....این اتفاق توو این مدت هممون رو پیر کرده!

بابا اصرار داشت که قبل مکه رفتن داداش جان رو سروسامون بدیم...بعد از یکسال خبر داشتن دو خانواده جز عروس!!!که باباش میگفت دخترم کنکور بده بعد بهش بگیم...پنج شنبه 22 تیر با دسته گل و شیرینی رفتیم خواستگاری...هرچند بابای دختره رفته بود سوریه و به خواست خود پدر عروس، که اومده بود حضورا به بابا گفته بود حتی اگه من نیستم شما تشریف بیارین، ما رفتیم اما چه جوابی شنیدیم؟...نه....!

یعنی داداشم افسرده شده هاااا...هرچند قضیه عشق و عاشقی نبود اما اینهمه مدت کلی برنامه ریخته بود و دل بسته بود،فکرش نمیکرد نه بشنوه اونم با چه بهونه ای؟ پسره از دختره کوتاه تره در حالی که هردو قدشون 170 هستش.

داداشم به هم ریخته از سر کار بودنش و اینکه کسی که اینهمه نکات مثبت رو نمیبینه و به چیز بیخودی گیر میده به درد زندگی نمیخوره....بماند حرفا و بحثای توو خونمون سر این قضیه و دلداری دادنمون به داداش...

حتما حکمتی بوده که نشده...به بابا گفتیم نبااااید دوباره پیگیرش بشی...این نه! با همفکری خانواده بوده.پس بیخیال

الحمدلله پسرمون کمالات کم نداره و دختر قحطی نیومده که.....آخه میدونی اول بابا عاشق عروسش شده بود خخخخ و پیشنهاد داده که اینو عروس بگیریم واسه همین قبل از داداش،بابا خورده توو ذوقش که یه سال الکی منتظره هیچی موندیم!

حالا ماها به کنار که کلی هدیه خریدیم واسه عروس،انگشتر نشون انتخاب کردیم.لباس واسه عقدشون دوختیم با کلی ذوق...

....

و تو همسرجانم....که عاشقانه بیشتر از قبل دوستت دارم...و الحمدلله که هرموقع دلخوری بینمون پیش اومد بیشتر از یه ساعت طول نکشید چون تو اینقدرررر پاک و خوبی که طاقت نداری منو غمگین ببینی....اگه به همون شش سال پیش برگردیم بااازم عاشق تو میشم!

روزهای زندگی ما...

ما را در سایت روزهای زندگی ما دنبال می‌کنید

برچسب: ثبت,خاطرات,تلخ, نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی