
روزی نیست که یاد پسرعمه ام نیفتم...همبازی بچگی هام بود. 10 فروردین 34 ساله میشد...دو تا پسر کوچیک داشت...طفلی زنش....داره میشه چهل روز که پام ُ از خونه نذاشتم بیرون....بهار اومده اما دلمون بهاری نیست....
ادامه مطلب
خدایا شکرت برای اینکه ما رو لایق 4 نفره شدن دونستی.xa0ممنونم که به من لیاقت دادی تا بچه شیعه ی دیگه رو ما از نسلمون داشته باشیم.اردیبهشت قشنگمممنون که شدی اردیبعشقچهار هفته و چهار روزگیت مبارک جان ِ مادر...
ادامه مطلب
ریحانه ی من....شیرینم...عشق من...ثمره ی وجودم پنج سالگیت مبارک. الحمدلله که دارمت...الحمدلله که خدا منو لایق مادر شدن دونست...الحمدلله که من لایق مامانه تو شدن دونست. حیف که بابایی یهویی مجبور شد بره ...
ادامه مطلب
خدایا راضی هستیم به اونچه که تو مقدر کردی. ما رفتیم.رأی دادیم به عشق رهبر.به عشق لبخندش...خدایا از ما راضی باشکاش روحانی به وعده هاش عمل کنه....ای کااااش هرسال که افزایش حقوق کمتر شد و هزینه ها و قیمت اجناس بیشتر و قدرت خرید کمتر.... بعد ازینم بهتر نمیشه! خدا به مردم فقیر رحم کنه.خدایا هیچکس شرمنده نشه پیش خانوادش استرس دارم و دلم گرفته...خدایا تو روزی رسونی ما چه کاره ایم...استغفرالله ...
ادامه مطلب
بخاطر کاهش وزن خوبی که تا الان داشتم دو روز پیش واسه خودم یه دسته گل میخک صورتی خریدم.گذاشتمش توو گلدون روی اُپن...حس خوبی داره. دیشب به همسرجان ازین حس خوب گفتم که چقدر گل توو خونه انرژی مثبت و حس خوب منتقل میکنه به آدم...چند ثانیه توو چشام نگاه کرد و لبخند زد و گفت: من پنج ساله این حسُ دارم.... لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم...
ادامه مطلب
میگه:مامان میگم:جانم میگه:سوره قریش یاد گرفتیم میگم:نه مامانی...هنوزبهتون اینو یاد ندادن.چون اگه یاد داده بودن معلمتون بهمون میگفت الّا و بِالله که یاد گرفتیم...گفتم خب بخوب برام گفت: بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ بِرَب القریش وقتی اینجوری خوند نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم....داشتم میمردم از خنده آخه مامان فدای تو و غلط غلوط خوندنت بشم که سه سال و نه ماهگی دخترم......
ادامه مطلب
جمعه گذشته یعنی 21 آبان رفتیم امامزاده هاشم...من و مامانم و گل دختر و همسرجان... بابا که کربلا بود.داداشم مشهد واسه مسابقه...خواهرم اینا هم گفتن.نمیان. موقع برگشت تا حرکت کردیم پیشنماز اونجا رو که یه روحانی مسن بود دیدیم.همسرجان یهویی گفت بذار ببینم کجا میره که برسونیمش...منم رفتم صندلی عقب کنار مامانم و روحانیه نشست جلو و گفت تا رشت میاد... وقتی حرکت کردیم روحانیه به همسرجان گفت:وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم گفتم خدایا تورو به بزرگیت چی میشه یه نفر منو همینجا سوار کنه و برسونه وسیله هام سنگ...
ادامه مطلب
اشاره کرد که بیام بشینم کنارش....نشستم سمت راستش...گفت سرت بچسبون به سینه ام روی قلبم...گفتم قلبت که اینور نیست گفت:هر سمتی که تو باشی،قلبم همونجاست لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم...
ادامه مطلب